وانیاوانیا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

وانیا

check up چهار ماهگی

روز 17 فروردین چهار ماه تو تمام شد و  وارد پنج ماهگی شدی و  باید check up می شدی ولی پزشکت به همون وقت نداد و قرار ما به 24/1/92 موکول شد البته روز 18/1/92 من و آنه بردیمت انستیتو پاستور برای اتجام واکسیناسیون چهار ماهگی ( دیفتری ، کزاز ، سیاه سرفه و قطره خوراکی فلج اطفال ) روز شنبه هم طبق قرارمون پیش دکتر استقامتی رفتیم  شکر خدا همه چیز مرتب بود . وزن 7.620 کیلو گرم ، قد 66 سانتی متر و دور سر 42.2 سانتی متر دکتر رشد مناسب شما رو تایید کرد و گفت تو باید تا انتهای شش ماهگی تنها به تغذیه با شیر مادر ادامه بدی و البته ما رو به رابطه بیشتر پوستی و عاطفی  توصیه کرد .   ...
7 ارديبهشت 1392

وانیا نوروز خود را چگونه گذراند

دخترم  این اولین تعطیلاتی که خداوند تو را به ما هدیه داده هفته اول نوروز 92 چون بابا حمید به خاطر مشغله کاری همچنان درگیر بود من و تو به موندن خونه آنه و چند دید و بازدید خونه اقوام بسنده کردیم ، هفته دوم طبق برنامه روز هفت ام من و تو به همراه بابا حمید و دایی جوون به سمت مشهد مقدس حرکت کردیم این سفر رو با قطار رفتیم فکر کنم تو سفر با قطار رو دوست داشتی چون خیلی راحت طول شب رو خوابیدی ولی تو مشهد چون ماشین نداشتیم خیلی کم بیرون رفتیم که تو اذیت نشی فقط نیمه شبها به زیارت میرفتیم تو از دیدن اون هم نور ومعنویت حرم مطهر به وجد می اومدی البته یک روز از سفرمون رو به گشت وگزار اختصاص دادیم به توس و شاندیز رفتیم ، در کل سفر خوبی بود و روز یا...
2 ارديبهشت 1392

اولین سال نو

دخترم عزیزم اولین نوروزی که پروردگار تو را به ما هدیه داده فرا رسیده ، منم مثل تمام بانوان ایرانی در حد خودم همه تلاشم را کردم که با خانه پاکیزه به استقبال بهار برویم البته نسبت به سه بهاری که از ازدواج من با پدرت میگذره انگیزه بیشتری دارم دلیل اصلی اون هم وجود تو هستش . و بالاخره عصر روز 29/12/91 هفت سینمان را چیدم . امروز که اولین روز بهار میباشد دلم میخواد از همینجا سال نو را به همه ایرانیان شادباش بگم ، با آروزی سالی سرشار از صلح ، سلامتی و سعادتمندی برای همه هموطنان عزیزم ... این هم از هفت سین خودمون :       اینم هفت سین آنه :   ...
16 فروردين 1392

وانی بابا حمید رو سورپرایز می کنه!

وانیا جوون، دخترم بابا حمید شما به اقتضای شغلش روزهای پایانی سال رو تا دیر وقت کار می کنه. من و تو هم به خاطر اینکه تنها نمونیم  از جمعه اومدیم خونه ی آنه جی. تو این چند روز چون بابا حمید از صبح زود تا دیروقت مشغول کاره نمیتونه به ما سر بزنه، احساس کردم تو دلتنگ بابا شدی، منم تصمیم گرفتم تورو به همراهی دایی جون پیش بابا ببریم. لحظه ی دیدار تو و بابا خیلی جالب بود هر دوی شما ذوق زده شدید.این عکس رو هم تو آژانس بابا اینا گرفتیم.   ...
28 اسفند 1391

وانیا به خرید می رود!

دخترم، خرید لباس نو یکی از سنتهای دیرینه ی ایرانیان به مناسبت نوروز است. به لطف آنه جی تو سال نو چیزی لازم نداری ولی هیچ کدام از کفشهای سیسمونیت هنوز اندازت نیست، تصمیم گرفتم یک جفت کفش برات بخرم و ار اون جاییکه چنتا فروشگاه لوازم نی نی به خونمون خیلی نزدیکه تو رو توی کالسکه گذاشتم و با خاله جون و دایی جون به فروشگاههای نی نی سر زدیم و یک جفت کفش مشکی خال خال سفید گوگولی خریدیم.این عکس هم مال همون روزه و همون جور که می بینی در طول مسیر رفت وآمد خواب بودی. ...
27 اسفند 1391

شانس با ما یار بود

خانم یوسفی گفته بود عکسهای تو احتمال داره بعد از نوروز آماده بشه ولی از اونجایی که تو دختر خوش شانسی هستی خیلی سریع عکسات آماده شد و من رفتم تحویل گرفتم یکی از یکی خوشگلتر قربون دختره نازم برم یکی از عکسها رو دادیم به مامان جوون دوتاش مال مامان فرزان شد و little angel هم قسمت خاله سحر شد عکسی هم که اینجا گذاشتم مورد علاقه دایی جوون اته .     ...
23 اسفند 1391

تولد دایی جوون

وانیا جوون دخترم، امشب همه با هم یه جشن کوچولو به مناسبت تولد دایی جون براش گرفتیم. در سته که یه غم بزرگ دل هممونو آکنده کرده، چون دایی حسین تصادف کرده و دقیقاً همین امروز زیر تیغ جراحی رفته بود. به خاطر اینکه یه دونه دایی جوون بیشتر نداریم و سال اولیه که تو م ی تونی با لبخندت سالگرد ت ولدشو بهش تب ریک بگی این مهمونیه کوچولو رو براش ترتیب دادیم.تول د دایی جوونت مبارک!   ...
22 اسفند 1391

check up سه ماهگی

وانیا جوونم این ماه به خاطر اینکه مامان فرزان مسافرت رفته بود مراجعه به پزشک شما کمی با تاخیر انجام شد و ما دیروز شما رو بردیم ویزیت ماهیانه پیش دکتر استقامتی خدا رو شکر همه چیز مرتب بود ، وزن 6800 گرم ، قد 63 سانتی متر و دور سر 41 سانتی متر آقای دکتر بعد از معاینه تو گفت : به تغذیه تنها با شیر مادر ادامه دهید ، نم نم داری دختر خانومی برای خودت می شی . ...
22 اسفند 1391

روز تولد 17/09/91

اگه بخوام خاطرات روز تولد رو بگم اول باید از شب قبل اون شروع کنم پنج شنبه از صبح استرس شدیدی داشتم و با توجه به مشکلاتی که تو راه رفتن برایم بوجود آمده بود حتی قادر به انجام کارهای شخصی خودمم نبودم که به لطف همیشگی مامان فرزان همه کارهام انجام شد شب موقعی خواب فرا رسید اما دریغ از کمی احساس خواب آلودگی، دوست داشتم کسی دیگه هم عین من بیدار باشه که یکدفعه دیدم مامان فرزان تسبیح به دست بالا سر من نشسته نگرانی رو تو وجودش میخوندم  نگرانی اینکه نکنه به خاطر کم خونی بیش از اندازه من کار به تزریق خون برسه اون شب منو به یاد شبی می انداخت که برای آخرین بار در دوران تجرد تو خونه پدری خوابیده بودم بالاخره نزدیکهای صبح بود که خوابمون برد که با ص...
18 اسفند 1391

photo shooting

وانیا جوونم دخترم هفته پیش من و بابا حمید تصمیم گرفتیم تو را به یکی از آتلیه های کودک ببریم تا از دوران نوزادی تو چند تا عکس یادگاری بگیریم ، وقتی یک چرخی تو نت زدم یک آتلیه خوب  پیدا کردم  ( آتلیه عکاسی هیمن ) و برای 11/12/91 ساعت 4-6 وقت گرفتم البته فکر میکنم تصمیم درستی بود چون عکاسهای حرفه ای و دلسوری بودن یک زوج هنری و جهانگرد ( نسیم یوسفی - جعفر ادریسی ) قرار بود عکسات در حال خواب باش ولی علیرغم تلاشهای من و مامان فرزان یک ثانیه هم نخوابیدی بالاخره همه عکسها رو تو بیداری ازت گرفتن 150 -140 عکس که ما بعد از بررسی 10 تا رو برای چاپ انتخاب کردیم من احساس میکنم تو خیلی خسته شدی مامانی ما رو ببخش ولی ارزشش داشت آتلیه هم یکی ا...
18 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به وانیا می باشد