وانیاوانیا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 11 روز سن داره

وانیا

روز تولد 17/09/91

1391/12/18 1:09
نویسنده : sepideh
220 بازدید
اشتراک گذاری

این هم عکس لحظه ایی بعد از تولداگه بخوام خاطرات روز تولد رو بگم اول باید از شب قبل اون شروع کنم پنج شنبه از صبح استرس شدیدی داشتم و با توجه به مشکلاتی که تو راه رفتن برایم بوجود آمده بود حتی قادر به انجام کارهای شخصی خودمم نبودم که به لطف همیشگی مامان فرزان همه کارهام انجام شد شب موقعی خواب فرا رسید اما دریغ از کمی احساس خواب آلودگی، دوست داشتم کسی دیگه هم عین من بیدار باشه که یکدفعه دیدم مامان فرزان تسبیح به دست بالا سر من نشسته نگرانی رو تو وجودش میخوندم  نگرانی اینکه نکنه به خاطر کم خونی بیش از اندازه من کار به تزریق خون برسه اون شب منو به یاد شبی می انداخت که برای آخرین بار در دوران تجرد تو خونه پدری خوابیده بودم بالاخره نزدیکهای صبح بود که خوابمون برد که با صدای زنگ در سراسیمه از خواب بیدار شدم خاله فهیمه ودایی حسین برای همراهی ما آمده بودند .بعد از اینکه آماده شدم حمید ساعت 7/30 آمد من به همراه مامان فرزانه ، خاله فهیمه ، زن دایی شایسته و البته حمید به طرف بیمارستان راه افتادیم احساس میکرم بعد از 9 ماه درس نخوندن دارم میرم یه امتحان مهم بدم البته غیر از خودم حمید هم حواسش حسابی پرت بود تا جایی که راه ساده بیمارستان رو عوضی رفت .وقتی دم در بیمارستان رسیدیم تا دم در اتاق زایمان رو با ویلچر رفتم تو اتاق زایمان کارهای اولیه ازقبیل آزمایشهای قبل از عمل جراحی رو انجام دادن احساس میکردم دقایقی قبل از مادر شدن خودم دوباره بچه شدم ،وقتی حمید برای خداحافظی پیشم اومد احساس میکردم شاید دیگه این آخرین باری باشه که اونو می بینم از اتاق زایمان به سمت اتاق عمل راه افتادیم تنها چیری که یادمه دستای گرم مامان بود که لحظه ای تو دستام گذاشت و گفت برو مامان محکم باش از هیچی نترس وارد اتاق عمل که شدم خودمو تنها حس کردم ،یه اتاق عمل سرد و  بزرگ داشتم از اضطراب زیاد منفجر میشدم دکتر صابر ( متخصص بیهوشی ) ازم پرسید استرس داری گفتم نه ،گفت : تو که راست میگی ولی ضربانت چیز دیگه ای میگه با تزریق یک داروی خواب آور عمل جراحی شروع شد اولین گام عملیات اپیدورال بود که بعدش احساس سبکی و بی حالی میکردم  صدای خانم دکتر افراخته رو میشنیدم که کارشو شروع کرد چند دقیقه ای به حرف زدن و فیلمبرداری سپری شد که یک دفعه صدای فرشته کوچولوی مامان رو شنیدم و فقط یادم که توی دستمال سبز پیچیده بودنش آوردنش پیش من کپل و بامزه بود یه بوسه کو چولو کردمش الهی شکرت 9 ماه انتظار به سر رسید  و وانیای مامان صحیح وسالم دنیا اومد وانیا جان مامان تولدت مبارک .

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (4)

سحر
20 دی 91 13:31
سپیده عزیزم وقتی این متن رو خوندم از شدت خوشحالی گریه کردم خیلی دوستون دارم





هلیا
6 اسفند 91 12:08
سپیده عزیزم
با خوندن اوووون همه خاطره زایمان این یکی از بهتریناش بووود و اشکمو در آورد
عزیزکم
برات آرزوی بهترینارو کنار دختر زیبات دارم


بووووسسسسسسسسس





بابا حمید
28 فروردین 92 13:44
سلام خوش امدی به دنیا ......................................امروز روز تولد توست ومن هروزبیش از بیش به این راز پی میبرم که تو خلق شده ای برای من تا زیباترین لحظه ها را برایم بسازی دوست دارم







شقایق
4 خرداد 92 15:23
سلام عزیزم با تاخیر میگم به هر حال که مادر شدنتون مبارک باشه ایشالا زیر سایه مامان و باباش بزرگ بشه
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به وانیا می باشد