13 ماهگیت چه خبر بود !
وانیا دختر عزیزم خیلی وقت بود که برات مطلبی ننوشتم ولی دوست ندارم لحظه ای به ذهنت خطور کنه که من درگیرت نیستم . هر لحظه و هر جا به یادت هستم . شاید دلت بخواد از اوضاع و احوال خودت بدونی تو این مدت جالبترین اتفاق حرف زدن تو هستش خصوصا" کنجاویت که به زمین و زمان اشاره می کنی و خیلی زیبا می گی " این چیه " تا که کت صورتی و کفشاتو میبینی می گی دَدَر بابا حمید و دایی جوون و پاپا بزرگو را خیلی دلنشین صدا می کنی راستی 2 تا مروارید جدید تو دهنت سر دراورده نون خوردنت نگو که حیرونم کرده پاپا بزرگ سر غذا برات نون رو ریز ریز میکنه تو هم یکی یکی برمیداری میخوری . راستی ماهی به لیست غذا هایی که دوست داری اضافه شده به راحتی میل میکنی از این موضوع خیلی لذت میبریم چون ماهی سرشار از فسفر و امگا3 هستش
تاتی تاتی رو با همراه خیلی دوست داری هر وقتم خسته میشی همونجا میشینی زمین . چهار دست و پا که هیچی دیگه به همه جا سر میزنی کشو ها رو باز میکنی بررسی میکنی ولی ناگفته نمونه که مودبی وقتی بهت میگیم وانیا خانوم دست نزن کوتاه می آیی عقب نشینی میکنی .
راستی جلوی موهاتو زن دایی شایسته چهارشنبه که خونه مامان فرزان بود کوتاه کرد خیلی بامزه شدی بابا حمید بهت میگه قارچ صدفی راست میگه شبیه قارچ شدی خوشگل و خوردنی .
این لباس یکی از لیاسهایی که مامان فرزان برای سیسمونی شما بافته بودن

اینجا خیلی خسته ای چون شب دیر وقته . نم نم دیگه باید تمرین کنی شبها زودتر بخوابی

دخترم لحظهامون و روزهامون در گذرن بعضی وقتها تند و بعضی وقتها ملایم تنها چیزی هم که باقی میمونه خاطراتن تا جایی که بتونم لحظه های کودکانتو برات ثبت میکنم .


13 ماهگیت چه خبر بود !
