خونه ساناز جوون
واني جوونم پنج شنبه شب خاله ساناز ما رو دعوت کرده بود خونه شون راستشو بخواي خيلي خوشحال شدم چون مدتي بود که توي جمع گرم و صميمي دوستانه شرکت نکرده بودم مخصوصا" که خاله هليا و خاله مهشاد هم بودند
اول مي خواستم تو رو نبرم ولي هم مامان فرزان نمي تونسه تو رو نگهت داره هم اينکه بچه ها گفتن اگه تو را نبريم خودمون هم نريم
اگه بدوني پنج شنبه با چه مشقتي کارمون براي رفتن انجام دادم ساعت ٥ بعد از ظهر از خونه مامان فرزان اومديم خونه وقتي رسيديم تو خوابت برد تا از خواب بيدار شدي دايي جوونتم از پيش ما رفت خلاصه براي اولين بار به تنهايي بردمت حموم فقط خدا ميدونه که چه حاليداشتم چون راستشو بخواي کمي ميترسيدم ( تو گوش ات آب نره - تا حوله اتو مي پوشونم سردت نشه ) خلاصه با هر سختي بود به خير گذشت نيم ساعت بعد هم بابا حميد اومد خونه حاضر شديم و رفتيم البته خيلي فوري فوتي و ساده اونجا که رسيديم اول کمي احساس غریبی کردي ولي به سرعت با همه دوست شدي و بغل هم رفتي حسابي بهت خوش گذشت يک عالمه ازت عکس انداختن خصوصا"خاله مهشاد تازه ي برات طراحيشون هم کرده ميتونيمشاهده کني بالاخره ساعت ١٢٠٠ هم خوابت برد و ساعت ١٠٠ هم برگشتيم خونه ...




خونه ساناز جوون
