وانیاوانیا، تا این لحظه: 13 سال و 10 ماه و 12 روز سن داره

وانیا

خونه ساناز جوون

1392/6/12 9:25
نویسنده : sepideh
222 بازدید
اشتراک گذاری

واني جوونم پنج شنبه شب خاله ساناز ما رو دعوت کرده بود خونه شون راستشو بخواي خيلي خوشحال شدم چون مدتي بود که توي جمع گرم و صميمي دوستانه شرکت نکرده بودم مخصوصا" که خاله هليا و  خاله مهشاد هم بودند لبخند اول مي خواستم تو رو نبرم ولي هم مامان فرزان نمي تونسه تو رو نگهت داره هم اينکه بچه ها گفتن اگه تو را نبريم خودمون هم نريم خنده اگه بدوني پنج شنبه ‌با چه مشقتي کارمون براي رفتن انجام دادم  ساعت ٥ بعد از ظهر از خونه مامان فرزان اومديم خونه وقتي رسيديم تو خوابت برد تا از خواب بيدار شدي دايي جوونتم از پيش ما رفت خلاصه براي اولين بار به تنهايي بردمت حموم فقط خدا ميدونه که چه حالي‌داشتم چون راستشو بخواي کمي ميترسيدم ( تو گوش ات آب نره - تا حوله اتو مي پوشونم سردت نشه ) خلاصه با هر سختي  بود به خير گذشت نيم ساعت بعد هم بابا حميد اومد خونه حاضر شديم   و رفتيم البته خيلي فوري فوتي و ساده اونجا که رسيديم اول کمي احساس غریبی کردي ولي به سرعت با همه دوست شدي و بغل هم رفتي حسابي بهت خوش گذشت يک عالمه ازت عکس انداختن خصوصا"‌خاله مهشاد تازه ي برات طراحيشون هم کرده ميتوني‌مشاهده کني بالاخره ساعت ١٢٠٠ هم خوابت برد  و ساعت ١٠٠ هم برگشتيم خونه ...

 

 

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (2)

خاله سحر
10 شهریور 92 14:35
وانيا خانوم، عزيز دل خاله عاشق اين عكست شدم
هيچ كسي تو دنيا موهاش انقدر خوش رنگ نيست


خاله سحر
10 شهریور 92 22:10
واني جون هيچكي موهايي به خوشرنگي موهاي شما نداره عشق خاله



عاشقتم خاله جوونم
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به وانیا می باشد